امروز درست "ربع یک قرن" است که به بوسه باران چشم های "تو" ، راهی این دیار شده ام.
اعتراف می کنم:
من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آن سوی یقین ، شاید کمی همکیش تر
"آغاز" و "ختم" ماجرا ، لمس تماشای "تو" بود
دیگر فقط تصویر من ، در مردمک های "تو" بود
با تو عهد کرده بودم،
تنها نه من ! که همه.
آنجا ! پیمان...امضا کردیم
.
.
نوبتش رسیده است؛
باید پیمان نامه را بیاورم
تا "تو" دوباره پاراف کنی
بی امضای "تو" هیچ عهدی ضمانت اجرا ندارد .
پ.ن
گفتا تو از کجایی کاشفته می نمایی؟
گفتم منم غریبی کز شهر آشنایی...
دارد به دست های تو ، تعبیر می شود
رویای دلپذیر نخستین نگاه من..........
پ.ن
چه درونم تنهاست!
طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری
که روی شانه ی طوفان رهاست گیسویش
پ.ن:
بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن / یک عمر در هوای شما آتشم زدند