امروز درست "ربع یک قرن" است که به بوسه باران چشم های "تو" ، راهی این دیار شده ام.
اعتراف می کنم:
من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آن سوی یقین ، شاید کمی همکیش تر
"آغاز" و "ختم" ماجرا ، لمس تماشای "تو" بود
دیگر فقط تصویر من ، در مردمک های "تو" بود
با تو عهد کرده بودم،
تنها نه من ! که همه.
آنجا ! پیمان...امضا کردیم
.
.
نوبتش رسیده است؛
باید پیمان نامه را بیاورم
تا "تو" دوباره پاراف کنی
بی امضای "تو" هیچ عهدی ضمانت اجرا ندارد .
پ.ن
گفتا تو از کجایی کاشفته می نمایی؟
گفتم منم غریبی کز شهر آشنایی...
دارد به دست های تو ، تعبیر می شود
رویای دلپذیر نخستین نگاه من..........
پ.ن
چه درونم تنهاست!
طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری
که روی شانه ی طوفان رهاست گیسویش
پ.ن:
بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن / یک عمر در هوای شما آتشم زدند
فصل برگ ریزان باشد !
دریا نیلی باشد !
کنار ساحل باشم !
خاطره ای بیخ ذهنم جاگیر شده باشد !
آن وقت چشم هام بخواهند آبروداری کنند؟؟؟!!!
.
.
باز هم بی قراریم عود کرده ، با خودم می گویم :
بعضی وقت ها باید زبان بند بیاید
خواب از چشم پلک ها بپرد
پاها نای راه رفتن نداشته باشند ؛ اصلن یادشان رفته باشد
که من ، به "شما" خیره بمانم
زل بزنم به گنبد سبزتان...
می گویم:
آدمی کجا خوش است؟ آنجا که دلش شکافته شد
.
.
اناری که چیده اید ، در هوایتان ناردانه می شود...
.
.
صدایی در بی قراریم ضرب می گیرد :
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش / بنماند هیچم الا هوس قمار دیگر...
پ.ن :
سلام بر شما ای ... ***
امروز ، همه اش میلاد است ؛
سیده روشنا (ی ما) به دنیا آمد،
زینب ، مبهوت دلشوره های بیست و چهارسالگی ، چشم های تو را با ریسه های بلوری اشک هاش قاب می کند ...
و چند ساعت قبل تر برایم نوشت:
" تو همیشه دعوتی
راس ساعت دلتنگی... "
حالا هم این منم ، با دعوتی که دیدار ندارد ! اما تا دلت بخواهد دلتنگی دارد!
پ.ن:
تولدت مبارک زینب بانو . امید که به روشنایی نام روشنای یک روزه ی ما، سرنخ عشقت گره بخورد به نور نور نور...
داستان که به اینجا برسد ، می شود همان اتفاق ناگوار
می شود خوشه خوشه دانه هایی که میمیرند در رویای شراب
می شود...
می شود فراق
.
.
.
مگرآنکه "شهدبوسه" بباری براین دانه
دانه
دانه...
های خاک آلود دل
پ.ن
قلب بی حاصل ما را بزن اکسیر مراد یعنی "از خاک در دوست نشانی به من آر"
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان نیمیم ز ترکستان ، نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل ، نیمیم زجان و دل نیمیم لب دریا ، نیمی همه دردانه...
پ.ن:
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه...
← صفحه بعد